|
به تار نگار آفاق خوش آمدید عاشقانه ها....عارفانه ها....جاودانه ها ازشعرای مشهور ونویسنـــدگان نـامی ایــران وجهــــان مصلوب بی وفائی های دیروزم! صلیب عشقت امروز بر فراز جولجوتای دلم برپا شد. معـــذورم بدار خدای چشمانم ، بس ظــالمانه بی رحم است ... مصلوب من!
بوی گندم گاهی حجم دلتنگی هایم آنقدر زیاد می شود که دنیا با تمام وسعتش برایم تنگ می شود ... دلم پر است .... پـراز این همه روزهای خالی دلتنگم ... دلتنگ کسی که گردش روزگارش به من که رسید از حرکت ایستاد دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید دلتنگ خودم ... خودی که مدتهاست گم کرده ام خدایا ....فقط یک نسیم که عطر اورا بیاورد عطر بوی گندم یا یک آهنگ که نوای صدای او را دهد نوای نی محزون.. شاید.. مرا به خود باز گرداند ایا روزی خواهد آمد؟ "رها در بند"
در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام در همــان پس کوچه ها در انتظارت مانـــده ام کوچــــه اما انتهایش بی کسی بـــن بست اوست کوچــــــه ای از بی کسی را بیـقرارت مانـده ام مثـــــل دردی مبهم از بیــــــدار بـودن خستــه ام در بلنــــــداهای یلــــدا خستـه، زارت مانــده ام در همان یــــلدا مـرا تا صبــح،دل زد فال عشق فال آمد خستـــــه ای از ایـن که یارت مانـده ام فـــــــال تا آمد مــــرا گفتـی که دیـــگر،مرده دل وز همان جـــا تا به امشب، داغـدارت مانـده ام خوب می دانــــم قماری بیش این دنیــــــا نـبـود مــــن ولی در حسرت بُـــردی،خمارت مانـده ام سرد می آیــد به چشم مست من چشمت و بـاز از همیـــن یـلدا به عشق آن بهارت مانـــده ام "صبا آقاجانی"
از زندگی از این همه تـــکرار خستــه ام از های و هوی کوچه و بازار خستـــه ام دلگیـــرم از ستــــاره و آزرده ام ز مــــاه امشب دگر ز هر که و هر کار خستـــه ام دل خسته سوی خانه تن خسته می کشــم آوخ ... کزین حصـــار دل آزار خستــه ام بیــــــزارم از خموشی تقویــــم روی میــز وز دنگ دنگ ساعت دیــــــوار خستـه ام از او که گفت یـار تو هستــــم ولی نبـــود از خود که بی شکیبم و بی یار خستـه ام تنها و دل گرفتـــــه و بیـــــزار و بی امیــد از حال مـــن مپرس که بسیار خستــه ام **************** لبریزم از حرفهایی که فقط گفته می شوند تا شاید باری از دل بردارند. حرفهایی که دیگران رو دل تنگ می کند و دلم را خالی. دلگیرم از خودم و دلگیر از تو از یک نواختی این به ظاهر زندگی از روزهای نویی که آمدند و آمدنشان هیچ انگیزه ای برای زیستن برایم عیدی نیاورد بگذار تهی شوم از این همه دلگیری با من بگو از آسمان از ابر بهاری یا از رفتن زمستان بگو از ستاره ها از ماه فرقی نمی کند فقط با من حرف بزن "رها در بنــــد"
بارها از دوستداشتن گفتيم، تظاهر به دوست داشتن كرديم و كسي را دوست نداشتيم و بي توقعِ پاداش، مهر نورزيديم. از مرگ ديگران در هرحادثه لرزيديم و حتي گريستيم اما با خود واگويه كرديم كه برما چنين مباد. شكر ايزد كه ما در ميان حادثه نبوديم. كودكان زلزله را دست عطوفت بهسر كشيديم و در كنارشان نشستيم و بر ويرانههاشان چشم دوختيم و در انديشه ی استحكام خانهي خويش برآمديم. دختران فاحشه را نصيحت نموديم و دعوت به پاكدامني كرديم و همان دم در دل خويش با آنان زنا ميكرديم. فقيران را به تقواي از خداوند دعوت كرديم و به معنويت بشارت داديم و تلاش خويش را براي بيشتر داشتن افزوديم.
پیــــرم و گــــاهی دلـــم یــــاد جوانی مـــی کند بلبل شوقـــــم هوای نــغمه خوانـی می کنــد همتــم تــــا می رود ساز غزل گیـرد بــه دست طاقتــــم اظهار عجـز و ناتــــوانی می کنــــد چشمه سار طبـــع من دیگر نــمی جوشد ولی جویبـــــار اشکم آهنـگ روانـــــی می کنــــد بلبلی در سینه می نالد هنــوزم کایـــــن چــمن با خــزان هم آشتـی و گل فشانـــی می کنـــد ما به داغ عشقبــــازی ها نشستیم و هنـــــوز چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کنـد نای ما خامش ولی این زهره ی شیطان هنوز با همان شور و نـوا دارد شبـــانی می کنـــد گر زمیـــــن دود هوا گردد همانـــا آسمـــــان با همیـــن نخوت که دارد آسمانـی می کنـــد سال ها شد رفتــــه دمسازم ز دست اما هنـوز در درونم زنده است و زنــــــدگانی می کنـــد با همه نسیــــــان تو گویـــــی کز پی آزار من خاطــــرم با خاطـــــــرات خود تبانی می کنـد بی ثــــــمر هر ساله در فکر بــهارانـــــم ولی چون بهاران می رسد با مـن خزانی می کند طفل بــــودم دزدکی پیــــر و علیلــــــم ساختند هر چه گردون می کنـــد با ما نـهانی می کنـد دور اکبر خوانی ما طی شد اکنـــون یک دهن از اجل بشنو که با ما شمر خوانـــی می کنــد می رسد قرنی بـــه پایان و سپــهر بایـــــگان دفتــــر دوران مـا هـــم بایـــــگانی می کنــــد شهریــــــــارا گو دل مــــــا مهربانان مشکنید ور نــــه قاضی در قضا نـــامهربانی می کنــد
ایرانی های زیادی در سراسر جهان در حال تماشاى این لحظهاند و تصور می کنم که خوشحالند. نه فقط به خاطر یک جایزه مهم، یک فیلم یا یک فیلمساز. آنها خوشحالاند چون در روزهایى که میان سیاستمداران حرف از جنگ، تهدید، و خشونت تبادل می شود، نام کشورشان ایران از دریچه باشکوه فرهنگ به زبان مىآید. مردمى که به همه فرهنگها و تمدنها احترام مىگذارند و از دشمنى و کینه بیزارند" ******** من هم به نوبه خودم دریافت اولین اسکار تاریخ سینمای ایران توسط فیلم " جدایی نادر از سیمین " رو به شما دوستان عزیز تبریک میگم. ممنون از همه زحمت کشان این فیلم .
من از تكرار هذيان در تـب پاييز مي تــــرسم از اين اسطوره هاي از تهي لبريز مي تـرسم آرش نصیری
ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت و نکاری گل من علف هرز در آن می روید زحمت کاشتن یک گل سرخ کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است گل بکاریم بیا تا مجال علف هرز فراهم نشود بی گل آرائی ذهن نازنین نازنین هرگز آدم آدم نشود. مجتبی کاشانی
نه آنقدر به تو نزديكم كه با تو آشيان بگزينم... نه آنقدر از تو دور، كه به جدايي تن در دهم... نزديك تر از تمام سايه هاي خيالي ام به تو... و دورتر از فاصله هايي كه راه مينامندش... و سقف دلتنگي هايم ديگر دارد به اسمان مي رسد... و با تو هست مي شوم در تمام نيستي ها همنفس... اين فاصله ها را،به حجم عاشقانه هايم ببخش...!!!
غمت در نـهان خانـــه دل نشینـــــد بنــــازی که لیلی به محمل نشینــــد مرنجان دلم را که این مرغ وحشـی زبامی که بر خواست مشکل نشینـد خنت گــر به باخاری آسان برآیــــد چه سازم به خاری که در دل نشینـد به دنبــال محمل چنان زار بـگریـــم که از گریــــه ام ناقه در گل نشیـنـد بنـــــــــازم به بزم محبت که آنـــجا گدایــی بـه شاهی مقابـــــل نشینـــد ................................گدایی به شاهی مقابل نشیند ........................................"با آواز بسیار زیبای استاد شجریان"
از ورای حجاب آینده ؛ مردمانی را دیدم که بر پهنه طبیعت به سجده افتاده بودند آنها رو به سوی خورشید طالع داشتند و در انتظار روشنایی روز بودند ؛ روز حقیقت شهری را دیدم که با خاک یکسان شده بود از آن شهر چیزی جزویرانه ها باقی نمانده بود ویرانه هایی که از پرواز ظلمت بر فراز آن شهر پیش از آمدن روشنایی خبرمیدادند . نگریستم ؛ محرومیتی ندیدم و افزون بر آنچه کفایت کند هم چیزی ندیدم . فقط برادری دیدم و مساوات . طبیبی ندیدم زیرا هر صبحی بر اساس قانون دانش وتجربه به خودی خود شفا دهنده است . کشیش هم نبود زیرا هر وجدانی منذری بزرگ بود . وکیلی هم ندیدم زیرا طبیعت در میانشان محکمه ثبت میثاقهای مودت و دوستی را بر پا داشته بود جبران خلیل جبران
هیـــچ جـز حسرت نبـاشــد کـار مــن بـخت بـد بیــگانــه ای شـد یـار مـن بـی گنـــــه زنجیـــر بـر پایـم زدنــــد وای از ایــن زنـدان محنت بار مــن وای از ایـن چشمی که می کاود نهان روز و شب در چشـم مـن راز مــرا گـــــوش بـــر دری نــهد تا بشنـــود شایــــــد آن گمگشتــــه ﺁواز مـــرا گاه مـی پــرسد که انـدوهت چـیـست؟ فکرت آخـر از چــه رو آشفتـه است بی سبــــب پنـــهان مکن این راز را درد گنـگی در نــگاهت نـهفتـه است گــــاه می نـــالد به نـــــزد دیــگران کـــو دگـرﺁن دختـــر دیــروز نـیست ﺁه ﺁن خنــــــدان لب شـــــاداب مـــن ایــــــن زن افســـرده مرموز نیـست "فروغ فرخزاد"
در کنــــج دلم عشق کســــی خانــــه ندارد کس جای در ایـن خانه ی ویرانه نـدارد دل را به کف هر که نـــهم بـــاز پـــس آرد کس تــــاب نگهــداری دیـــوانه نـــدارد در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست آن شمع که می سوزد و پـروانه نــدارد دل خانه ی عشق است خدا را به که گویم کآرایشی از عشق کس این خانـه ندارد گفتم مه من ... از چه تـــو در دام نیـــفتی گفتا چه کنـم دام شما دانــــه ندارد در انـــــجمن عقل فروشـــــان ننهم پــــای دیـوانــــه سر صحبت فرزانــــه نــدارد تا چنــــد کنـی قصــه ی اسکنـــــدر و دارا ده روزه ی عمر این همه افسانه نــدارد
|
About![]()
Archivesاسفند 1390بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 Links
صبرسنگ |